دفتر عشق نویس دفتر عشق منه.... هر چی که تو دلمه داره فریاد میزنه

انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 28 تیر ماه سال 1387
شعر دیگر ننویسید

شعر دیگر ننویسید که اشعار مرا دزدیدند

نه فقط شعر مرا سینه تبدار مرا دزدیدند

همه اندیشه ام این بود که دنیا پاک است

این قدر ساده نباشید که افکار مرا دزدیدند

شعر من وعده دیدار من و لیلا بود

ای رفیقان به خدا وعده دیدار مرا دزدیدند

شعر من جامهء من بود که بی آن لختم

لخت و عریان شده دل جامه و دستار مرا دزدیدند

از سمیر این یک نصیحت بشنوید

شعر دیگر ننویسید که اشعار مرا دزدیدند

((سمیر))

شعرهای من در این وبلاگ با اسم کس دیگه!!!!

http://www.hiva0013.blogsky.com/

یکشنبه 23 تیر ماه سال 1387
تو نبودی!!!

تو روزایی که نبودی،نمیدونی چی کشیدم
روزی صد دفعه عزیزم،به ته خط میرسیدم
تو نبودی تا سرم رو،بزارم رو شونهء تو
خودت هم خوب می دونستی،که منم دیونهءتو
تو نبودی تا که باشی،همدم قلب شکسته ام
وقتی با یاد نگاهت،زیر بارون مینشستم
تو نبودی تا ببینی،اون همه دلواپسیمو
لحظه های غم و تردید،لحظه های بی کسیمو
تو نبودی،تو روزای غم و تردید
وقتی که دلم تو آینه،جای من چشاتو میدید
تو نبودی بشنوی،صدای هق هق غمم
تو نبودی تا ببینی،شکستن مکررم
برای گریهء شبم،شونه هاتو کم میآرم
وقتی که نیستی کنارم،گل لبخندی ندارم
تو نبودی تا بگیری،دست این افتاده عشق
تا قیامت بی تو لیلا،این منم دلدادهء عشق
تو نبودی همه اینجا،آتیش به جونم میزدن
آخه دشمنای من،راه دلمرو بلدن
تو نبودی تا ببینی،لحظه های آخر من
لحظه های بی تو بودن،وقت مرگ باور من
تو نبودی تا ببینی،گریه های هر شب من
تویی تا آخر عمرم،تنها حرف رو لب من
((سمیر))

پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387
دارم میرم!!!

دارم میرم اما بدون٬بی تو دلم غرق غمه

برای گفتن غمم٬هر چی که جمله هست کمه

دارم میرم اما یکی٬توی دلم داد میزنه

می گه که قلب تو هنوز٬ تشنهء عاشق شدنه

دارم میرم اما غروب٬پشت سرم داره می آد

انگار از عشق من و تو ٬یه چیز تازه تر می خواد

انگار غروبم می دونه٬من از غم تو میشکنم

عشق تو حل شده دیگه ٬تو ذره ذرهءتنم

دارم میرم صدای تو٬توی گوشم زنگ می زنه

تو بودی که گفتی برو٬بی تو دلم نمیشکنه؟

دارم میرم روز و شبم٬بی تو یکی شده عزیز

بسه دیگه با اون نگات٬غم تو وجود من نریز

دارم میرم اما دلم٬ لبریزه از خاطره هات

کاشکی می موندی پیش من٬دلو می ذاشتم زیر پات

دارم میرم سپاه غم٬گرفته دور دلمو

دارم میرم بلکه سفر٬حل کنه این مشکلمو

دارم میرم تا بدونی٬تو رو واسه خودت می خوام

تویی شکوه عشق من٬توی تموم قصه هام

دارم میرم اما غمت ٬رفیق راه دلمه

عیبی نداره همیشه ٬قسمت عاشقا غمه

دارم میرم اما مسیر٬بی تو پر از خار و خسه

بعد تو عشق لیلی ام ٬به چشم من یک هوسه

دارم میرم اما کسی ٬به بدرقه ام نیومده

انگار همه می دونن این٬غریبه راشو بلده

((سمیر))

 

پنجشنبه 23 خرداد ماه سال 1387
امروز

از امروز متنفرم

از تمام لحضه هاش

از خودم

از دنیا

از...

امروز تولدمه

کاش نبود تا نبودم

شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
عزیزم من سمیرم

کردی به بند زلفت٬ای نازنین اسیرم

کردی رهایم در قفس٬تا بی نفس بمیرم

شبها به یادت تا سحر٬ گشته حرامم خواب ناز

از شوق دیدار رخت٬ چون تشنه در کویرم

تنها برای یکدم ٬ما را غلام خود کن

بگذار روی چشمم ٬پایت که جان بگیرم

گشته برای این دل٬ یک آرزو نگاهت

بانو قدم گذارید ٬در کلبهء حقیرم

فرمانروای عشقی ٬در سرزمین قلبم

در پیشگاه چشمت ٬من بنده ای فقیرم

من بندهء تو هستم٬ جانا اشارتی کن

تا افکنم به پایت٬ قلب ز غصه پیرم

تو تا ابد دلم را ٬خواهی همیشه غمگین

حرفی ندارم اما٬ از مرگ نا گزیرم

لیلا مرا تو در غم ٬گویا که دوست داری

گر بوده تقدیر من٬این گونه می پذیرم

حرفی ندارم اگر ٬این بوده قسمت من

لیلا دلم گرفته٬ از بخت همچو قیرم

اکنون که قانون عشق٬قانون جنگل شده

من همچو صیدی حقیر٬در چنگ گرگ و شیرم

محکوم عشقم که غم٬بر چوب دارم آویخت

هر رهگذر می زند ٬بر سینه سنگ و تیرم

حق من از زندگی٬ همواره غم بود و درد

بهتر که حق خود را٬از زندگی نگیرم

جانم به لب رسیده ٬تاب نفس ندارم

مرگ آرزوی من شد٬از عمر خویش سیرم

برای زنده ماندن٬دلیل محکم آور

دلیل محکمی که ٬چرا باید نمیرم

نه صبرم صبر ایوب٬نه عمرم عمر نوح است

نه مجنونم نه فرهاد٬عزیزم من سمیرم

((سمیر))

جمعه 20 اردیبهشت ماه سال 1387
.::دم آخر::.

ای که برای من٬ آغاز و پایانی......در این دم آخر٬ حالم نمی دانی

ای بی وفا با من٬تنها چرا رفتی......عشقت رها کردی٬از چه به آسانی

من بی تو می میرم٬ای علت بودن......می گویم این را من٬هر چند می دانی

شب ها به یاد تو٬غمگین و سرگردان......لیلا رهایم کن٬از بند حیرانی

روزی به من گفتی٬عاشق ترین هستی......اینک چنین رفتن٬کو عهد و پیمانی؟

وقتی که می رفتی٬چشمم نمی دیدی؟......آن خنده پیدا٬ آن اشک پنهانی

دیگر به چشم من٬اشکی نخواهی دید......وقتی که مدفون شد٬در خاک ظلمانی

اکنون که می میرم٬یک چیز فهمیدم......ظلم بنی آدم ٬را نیست پایانی

هرگز نفهمیدم٬ مقصد کجا باشد......در کوره راه عشق٬این راه طولانی

من می برم با خود٬یک کوله بار از هیچ......یک سینهء خالی ٬از قلب٬می دانی!

آیا حقیقت بود٬ ابراز احساست......روزی که می گفتی ٬بی من نمی مانی

روزی ملک بودم٬در جنت قلبت......راندی مرا از خویش٬چون ذات شیطانی

شرم آید از خویشم ٬هرگز نفهمیدم......آهو نبودی تو٬گرگ بیابانی

سهم من از آن عشق٬انگار این مرگ است......مرگی بسی شیرین٬شیرین و عرفانی

ای بی وفا با من ٬هرگز نمی فهمی......شیرینی این مرگ٬یک مردن آنی

تو با عذابی سخت ٬بدرود خواهی گفت......این منزل آباد٬اما بسی فانی

هرگز نخواهی دید٬ چیزی که من دیدم......من نور می دیدم٬ در آن پریشانی

وقتی اجل می خواست ٬جسمم بمیراند......فهمید من مردم٬تو در دل و جانی

من خوب می دانم٬بعد از عروج من......بر خاک می افتی این شعر می خوانی

اما سمیر آن روز٬از پیش تو رفته است......رفته است آنجا که٬حور است و قلمانی

(( سمیر))

یکشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1387
.::نامه::.

.::نامه::.

قلم را روی کاغذ می گذارم...........برایت چند خطی می نگارم

به نام خالق وصل و جدایی...........به نام نامی پروردگــــــــارم

سلام ای نازنین بی وفایم...........سلامت هستی ای زیبا نگارم

اگر چه بینهایت دوری ازمن...........تو را تا بینهایت دوست دارم

نمی دانم کجا و در چه کاری...........نمی دانی کجا و در چه کارم

فقط امید وارم شاد باشی...........نه چون من که هزاران غصه دارم

اگر از حال من خواهی غمینم...........از آن روزی که رفتی بی قرارم

دگر خشکیده اشک دید گانم...........برای گریه اشکی هم ندارم

از آن روزی که رفتی تیره گشته...........تمام لحظه های روزگارم

لباس تیره بر تن می کنم چون...........برای مرگ عشقم سوگوارم

پس از تو روی لب لبخند مرده...........چو مجنون اسب ماتم را سوارم

تو را در خواب می بینم دمادم...........که با تو در کنار چشمه سارم

ولی از خواب برخیزم چو بی تو...........تصور می کنم بر تل خارم

برایت می نویسم تا بدانی...........حکایت های چشم اشکبارم

تمام اهل عالم را خبر کن...........که من دیوانهء چشمان یارم

خبر کن تا همه حالم ببینند...........مگر سنگم که تاب غصه آرم

تو احوال مرا از قاصدک پرس...........که او آگه بود از حال زارم

پس از تو روزن نوری ندیدم...........میان دخمهء تاریک و تارم

غمت همچون طنابی گشته لیلا...........مرا آویخته بر چوب دارم

در آخر آرزویم شادی توست...........تو را دست خدایم می سپارم

چرا اصلا برایت می نویسم...........منی که پیش تو ارزش ندارم

چو می دانم نخوانی نامه ام را...........من آن را لای دفتر می گذارم

((سمیر))

جمعه 16 فروردین ماه سال 1387
غریبه توی غربت

غریبه توی غربت٬فقط خدارو داره

شبا به یاد میهن٬چشاشو هم میزاره

غریبه توی غربت ٬لباش همیشه بسته است

غریبه توی غربت٬دلش غمین و خسته است

غریبه توی غربت٬دل به کسی نمیده

چون تو دیار غربت٬هرگز وفا ندیده

غریبه توی غربت٬یه همزبون نداره

تا تو غروب غربت٬ سر رو شونش بزاره

غریبه توی غربت٬چشاش در انتظاره

اما کسی نمیآد٬اون هیچ کسو نداره

غریبه توی غربت٬تنهاترین پرنده است

چیزی که قهره با اون٬حس قشنگ خنده است

غریبه توی غربت٬دلش میخواد بخنده

اما تا خنده میآد٬گریه راشو میبنده

غریبه توی غربت٬درد و غمه خوراکش

دل غریبه بد جور٬تنگه برای خاکش

غریبه توی غربت٬از بی کسی میناله

میدونه تو اون دیار٬محبت یه خیاله

غریبه توی غربت٬نگاش به آسمونه

قدر وطن رو حالا٬تو بی کسی میدونه

غریبه توی غربت٬تو دام غم اسیره

غریبه آرزوشه٬توی وطن بمیره

((سمیر))

یکشنبه 11 فروردین ماه سال 1387
فروغی بسطامی

با آنکه می از شیشه به پیمانه نکردی

در بزم ، کسی نیست که دیوانه نکردی

 

ای خانه شهری نگهت برده به یغما

در شهر دلی کو که در آن خانه نکردی

 

تا گنج غمت را سر ویرانی دل هاست

یک خانه دل نیست که ویرانه نکردی

 

تنها نه من از عشق رخت شهره شهرم

صاحب نظری نیست که افسانه نکردی

 

نازم سرت ای شمع که شهری زدی آتش

و اندیشه ز دود دل پروانه نکردی

 

با چشم تو محرم نشدم تا به نگاهی

بیگانه ام از محرم و بیگانه نکردی.

 

« فروغی بسطامی »

چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386
*****سال نو مبارک*****

سال نو مبارک

سلام دوستان دفتر عشق نویس سالی سراسر موفقیت و شادکامی را برای شما

هموطنان عزیز در جای جای این سرزمین عشق آرزومند است

امید است در آستانهء ورود به سرسرای سرسبز سرزمین بهار تمامی کینه ها و کدورت ها

به واسطهء لطف یزدان پاک از دلهای پاک ایرانیان زدوده و به جای آن همگام با طبیعت

روح یکرنگی و محبت جای گیرد

دوستان بیایید در لحظات اولیهء ورود به سال جدید بزر گترین آرزویمان همواره برآورده شدن آرزوی

آرزومندان واقعی باشد ٬عاشقان سینه چاکی که سالهاست حسرت همین لحظاتی را

دارند که اکنون شاید شما آن را تجربه میکنید:

((تحویل سال نو دست در دست یار))

عید همگی مبارک

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
شاعرانه ها(۵)

گفتگو

با چشمهای خسته که سرشار ماتم است
کم سن و سال و ساده ولی قرص و محکم است

هی داد می زند پسرک : « امتحان وزن ! »
رد می شوند مردم و ...اینجا جهنم است

با خیل مردمی که فقط خنده می کنند
با سایه های تازه که حتما ...فراهم است

گیلاسهای پایه بلندی که می زنند
یعنی شراب خوردنشان هم دمادم است

هادی بیا !...اخُ حال منیره چطوره ؟ ها ؟
« بد ، مثل قبل ...- البته اسمش که اکرم است !

اما ضعیف و لاغر و کم خون و ...عاشق ِ... »
عاشق به چی؟... « و عاشق گلهای مریم است !»

به به ! چه خوب ! عاشق گلهای مریم و ...
از قول من بگو که خودش مثل شبنم است

خب ، از خودت بگو ، چه خبر از غزل – مزل ؟!
چیزی نوشته ای که نگویم پر از غم است ؟

« یک بیت گفته ام وَ خدا خوب شاهد است
این بیت آخرین غزلی شد که گفتم است :


مردم ! شما که وارث برحق آدمید
آخر کدام کار شما مثل آدم است ؟! »

حمید تقی آبادی ( یامان)

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
طنز انتخاباتی

گربه شورا راه یابد پای من
هرچه ویرانی است عمران می کنم

می روم هر شب به میدان های شهر
هر چه ساعت بود میزان می کنم

مشکلات شهرتان را رتق و فتق
پشت میز و پشت فرمان می کنم

کوچه های تنگ را هر شب فراخ
هرچه بن بست است دالان می کنم

چاله های شهر را چاه عمیق
هرچه دالان را خیابان می کنم

هرکه شورا شد فقط این کرد و رفت
من اگر شورا شوم آن می کنم

مردها را اهل تجدید فراش
لطف ها در حق نسوان می کنم

تا کش آید پوز اعضای اوپک
نفت را فالفور ارزان می کنم

مرده ها را می کنم ساماندهی
شهرتان را باغ رضوان می کنم

شاعران شهر را در خانه ام
هفته ای یک بار مهمان می کنم

کارگردان های با احساس را
می برم مهمان مامان می کنم

تا که پررو نق شود گردشگری
اصفهان را ارمنستان می کنم

شهردار از شهرضا می آورم
الغرض این می کنم آن می کنم

می شوم هر شب سوار بلدوزر
هر چه ناصافی است ویران می کنم

شهر تا راحت شود از چشم هیز
دیدنی ها را فراوان می کنم

می نویسم طنز بر دیوار و در
شهرتان را من نمکدان می کنم

تا که کار خلق فورا حل شود
کارمندان را دو چندان می کنم

هی تراکم می فروشم را به را
یاری انبوه سازان می کنم

شهرداری را همه رایانه ای
کارها را سهل و اسان می کنم

گر رقیبانم به من فرصت دهند
چاره ی کمبود سیمان می کنم

می کنم هی کارهای خوب خوب
دشمنانم را پشیمان می کنم

هفته ای یک شب کلیسا می روم
ارمنی ها را مسلمان می کنم

می فروشم کل اسراییل را
پول آن را خرج لبنان می کنم

یک سخنرانی به نفع مسلمین
در بلندی های جولان می کنم

مثل اقشار ضعیف اجتماع
نوش جان سویای سبحان می کنم

هم صدایی هم دلی هم زیستی
با سرای سا لمندان می کنم ...

سعید بیابانکی

وعدهء ما فردا پای صندوق های اقتدار 

یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386
خواهرم بهش بگو

خواهرم گریه نکن برای رفتن داداش

داداشت داره میره به خونه آرزوهاش

خواهرم گر چه از این زمونه دلخونم ولی

تو دیگه رو زخم من با گریه هات نمک نپاش

خواهرم جای بدی نیست به خدا اینجا عزیز

فقط اینجا واسه من یه کم غریبه لحظه هاش

خواهرم هر جا باشم به یادتم حتی تو خاک

تو فقط برای من دعا بخون غمگین نباش

خواهرم گرچه خدا عشق منو ازم گرفت

می دونی تو عشقمی خدا تو رو داداه به جاش

خواهرم خوب می دونم نداری آرزویی جز

دیدن دوبارهء خنده رو لب های داداش

خواهرم منم دلم تنگه برات ٬ اما عزیز

این مشیت خداست کاری نمیشه کرد باهاش

خواهرم حجم سیاه و ساکت و سرد زمین

داره خاکم می کنه لحظه به لحظه با هواش

خواهرم بهش بگو ((سمیر)) همیشه یادشه

حتی بعد مردنم نمیره یادم اون چشاش

خواهرم بهش بگو همیشه بوده آرزوم

که توی گوشم بپیچه صوت زیبای صداش

خواهرم بگو تا وقتی بودم عاشقش بودم

حتی حالا زیز خاک منتظره چشام براش

((سمیر))

چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386
تشنگی

شمع سان پروانه‎ها گشتند آب از تشنگی 

بر لب دریا ز کف دادند تاب از تشنگی

ای دریغا! ای دریغا! سوختند و سوختند 

ماه رویان همچو قرص آفتاب از تشنگی

کودک شش ماهه در دامان مادر بارها 

گشت همچون ماهی دریا کباب از تشنگی

دیده‎ی دُردانه‎ی زهرا اگر آید به هم 

لحظه لحظه آب می‎بیند به خواب از تشنگی

لاله‎های داغدار بوستان بوتراب 

سینه بنهادند بر روی تراب از تشنگی

طایری بی بال و پر جان داده زیر خارها 

بر لبش مانده نوای آب آب از تشنگی

هر چه او را در بیابان می‎زند زینب صدا 

نیست در لعل لبش تاب جواب از تشنگی

تا دهان خشک خود را با گلابی تَر کند

نیست حتی در گِل چشمش گلاب از تشنگی

آفتاب کربلا شد دود در چشم حسین

داشت از بس در وجودش التهاب از تشنگی

آب هم تا حشر، میثم! از پیمبر شد خجل

بس که دیدند آل پیغمبر عذاب از تشنگی

  

 "غلامرضا سازگار"

سه شنبه 7 اسفند ماه سال 1386
برای پسر های دم بخت

بر اساس آخرین آمار :

((نسبت دختران دم بخت به پسران دم بخت پنج به دو می باشد))

                                                                                                                                ((جراید)) 

وقت آن است که ای گل پسران ناز کنیم

تاقچه بالا بگذاریم و ((نه)) آغاز کنیم !

مطلبی هست در این باره عیان می گویم

بشنویم و همه را مطلع از راز کنیم

جمله کون و مکان در کف شانس من و توست

از خوشی بال در آورده و پرواز کنیم

با چنین وضعی اگر طالب همسر گشتیم

نازها بهر وی از پشت هم آغاز کنیم

هوش باشیم الا ای پسران دم بخت !!

موقع عقد  ٬ شروط خودمان ساز کنیم

گر چه زیبا و قشنگ است نگارت چون ((قو))

بهر رو کم کنی او را به مثل ٬((غاز)) کنیم

نهراسیم که شاید دل او برگردد

یا مبادا که دمی ترس ز انباز(۱) کنیم

آن قدر هست که هر یک گل خود برچینیم

قبل چیدن ٬ همه را جمله ورانداز کنیم

((مریم))و((یاسمن))و((لاله))و گل های دگر

((سوسن))و((قاصدک))و یاد گل ناز کنیم

رسم عاشق کشی افسانه شود در عالم

بهر معشوقه کشی ٬خلق هم آواز کنیم

بار ها جنس موءنث دلتان بشکسته است

زین سپس خون به دل دلبر طناز کنیم

در جهازیهء او پاترول و مزدا خواهیم

قصد یک باغچه و خانهء دلباز کنیم

سیرت خوب که شرط است در این کار٬ عزیز!

اجتناب از صنم خانه بر انداز کنیم

گل بچینیم(۲) و مبادا که سریعاْ گوییم

((بعله)) را و همه رشتهء خود باز کنیم

ای پسر !عاشق هر عشوه و نازی نشوی!

باید از بهر رخش(۳) عشق پس انداز کنیم.

جواد خلیل پور اسبق.بناب

۱)- حریف ٬ رقیب

۲)- اشاره دارد به جمله معروف (( عروس رفته گل بچینه)) که زین پس خواهد شد: (( داماد رفته گل بچینه))

۳)- حرف ((ش)) : از لحاظ دستوری مضاف الیه است و از لحاظ معنا و محتوا اشاره دارد به خوش شانس ترین و خوش بخت ترین دختر روی زمین !!

{{بر گرفته از بخش ((خنده جام)) مجلهء ((جوانان امروز)) شماره ۱۸۸۰ }}

سه شنبه 7 اسفند ماه سال 1386
شاعرانه ها(۴)

« با دست پنهان ابوجهل …‌»

آن شب که گز می کرد باران کوچه ها را ، مردی تمام خویش را تنها قدم زد
آن مرد من بودم که بی چشمانت آن شب ، حتی طلوع ماه حالم را به هم زد

این شهر یک سلول - بی تو انفرادی - ست ، مردم شبیه میله ی سلول سردند
باید دوباره کوله بارم را ببندم ، این شعر از بیت نخست از کوچ دم زد

آن شب خدا هم پر کشید از کوچه با خشم ، اما صدای بالهایش را شنیدم
با نور بر پیشانی ام حک کرد :«شاعر» ، خط سیاه سرنوشتم را رقم زد

می گفت باید انعکاس درد باشی ، آیینه درد تمام توده ها باش
یک عمر با این درد نالیده است این مرد ، یک عمر در این راه با جرات قلم زد

آینده مان اما ترک می خورد آن شب ، جادوگری از ترسِ مردن خویش را کشت
عفریته ای با دست پنهان ابوجهل ، با صخره بر آیینه های جام جم زد

کفتارهای بالداری آسمان را تاریک کردند و حرم دارالزنا شد
با سنگهای آذرین باید به بال نا کفتران نانجیب ناحَرَم زد !

لاجرعه خون آسمان را سر کشیدند ، از آسمان تنها همین یک جرعه باقیست
شاید خدا بخشیده شیطان را که آن شب سرتاسر هفت آسمانش را قدم زد

وقتی زمین فکر زنا با آسمان بود ، باران شبیه طفل نامشروع بارید
یک زن به عقد دائم شیطان در آمد ، گویی زمین و آسمان را بر سرم زد

بگذار هر کس هر چه می خواهد بگوید ، این شعر جذر کل ادیان الهی ست
« ما یسطرون » باید سراسر عشق باشد وقتی خدا فریاد « نون و القلم » زد

تو مرز سایه روشن تاریخ هستی ، از شرق تا غزب از تو می گویند مردم
صبح همان شب که مرا با خویش بردی ، خورشید هنگام طلوع از غرب دم زد

اما زنی بی پرده راه نور را بست ، خورشید تسلیم کسوف مطلقی شد
منظومه ی خورشیدی ام را او به هم ریخت ، بین من و خورشید من را او به هم زد

اصغر عطیمی مهر (اهورا)

چهارشنبه 1 اسفند ماه سال 1386
شاعرانه ها(۳)

 

« مثنوی پنجره ها »

مثنوی باز تو و درد دل خونی من
پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من

مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن
مثنوی قهر مکن ، چند بغل حرف یزن

شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت
مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت

مثنوی جان ! به کجا می برد این خواب مرا
که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا

نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند
دو درخت آن طرف باغ مرا دار زدند

دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من
گریه می کرد کسی در حرم سنگی من

مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی
از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی

دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست
عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست

دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید

کوچه در سیطره سایهء تبریزی هاست
روی قندیل دلم پچ پچِ پاییزی هاست

فرصت سبز تماشاست ، بخاری بکنید
ماه و مرداب مهیا شده ، کاری بکنید !

مردم گم شده در خویش تکانی بخورید
از سر سفره ایمان زده نانی بخورید

سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد
خویش را در نفسِ درد صدا باید زد

دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند
سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم
بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم

دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود
در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود

خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند
خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند

درد ، خوُراک دلم بود ؛ نمی دانستم
آسمان ، چاک دلم بود ؛ نمی دانستم

شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد
باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد

شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم
پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم

پُر نمانده است که از پنجره پرتاب شوم
پُر نمانده است شبی ساقی مهتاب شوم

آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود
بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

بنویسید که باران به خیابان برخورد
بنویسید که مردی به زمستان برخورد

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود
بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید
از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت
اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

لالهء وا شده را خوب تماشا می کرد
با گل گاوزبان روزهء دل وا می کرد

دلش از زمزمهء نور عطش می نوشید(۱)
ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد
بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت
بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد
وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت
گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت

وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد
او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد
و کسی کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود
کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت
گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت

سیب می خورد ولی نیمه شب قی می کرد
گل نشین بود ولی خوب ترقی می کرد

کوه غم بود ولی چند بلا صبر نداشت
طاقت دیدن خورشید پس ابر(عج) نداشت

او به هر زاغچه امکان تکلم می داد
کرکس و چلچله را یکسره گندم می داد

پیرخو بود وَ هم صحبت کودک می شد
مثل دیوار ولی گاه مشبک می شد

اعتقادی به تبر خوردن پاییز نداشت
آسمان بود ولی بارش یکریز نداشت

بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق
لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق

برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد
هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد

بنویسید که در آتشی از باران زیست
بنویسید که با فلسفه قرآن زیست

ماه در حوصلهء حوض دلش گم می شد
تکه تکه دل او قسمت مردم می شد

صبح تا در افق دهکده تاول می زد
چشم بارانی او طعنه به جنگل می زد

مثل ماهی همهء خاطره اش آبی بود
روشن از آینه اش ، برکهء مهتابی بود

شعر از همهمه سینه او داشت خبر
به درختان لب جاده نمی گفت : تبر !

گرچه یک عمر درون قفس مردم بود
بنویسید که او همنفس مردم بود

هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
آی مردم ! به خدا درد تناول می کرد

رود از ناحیهء سینه او می جوشید
نور می خورد وَ از باغچه گل می نوشید

خانه در خاطرهء خلوت پوپکها داشت
حس معصوم هم آغوشی پیچکها داشت

آخرین مرد مه الود زمستانی بود
شاعر خوشه ای از واحهء قرآنی بود ...

پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند
دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند

دو کلام آن طرف فلسفه فانی شب
دختر روز فروریخت به پیشانی شب

من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت
گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت

زیر زردابه پاییز مرا غسل دهید
در شبِ گریهء کاریز مرا غسل دهید

در رگ خسته باور نفسی چاقت نیست (۲)
شَمَد شعر مرا بس ؛ به کفن حاجت نیست !


پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم
به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم

شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست
باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست

من به جمهوری آلاله ارادت دارم
به درختان لب جاده محبت دارم

از زمانی که به حوای دلم سیب رسید
اولین لایحه عشق به تصویب رسید

روی هم رفته من از سمت خدا افتادم
و به این زندگی خط خطی ام معتادم !

چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم
از دهان گس دیوار به روزن نرسیم

پنجره طفل ترک خوردهء دیواری ماست
زندگی تلخترین مرثیهء جاری ماست

زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است
سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است

خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود
کوچه آبستن پاهای پریشانم بود ...


دلم از هول فروریخت ، دو پایم دل شد !
سینه خالی ز نفس بود ، هوا نازل شد !

دیدم از چار جهت ، نور و صدا می بارد
بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد

دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم
بی امان بر سرِ خاکستر خود رقصیدم

حوریان بر سر سجاده شرابم دادند
و در آغوشِ پریشانی من افتادند

من به گیسوی زلالیتشان چنگ ردم
و به آیینه شیطانی خود سنگ زدم

دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی
سجده می برد سری در ملکوت ابدی

پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم
هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم

هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت
چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت

دو قدم آن طرف پیرهنِ توریِ شعر
گریه می کرد عروسی ، بغلِ حوریِ شعر

حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد
به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد

من دویدم وَ به همسایه خود برخوردم
آمدم خنده کنم ، دم نزدم تا مُردم !

گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد
چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد

نور در ساقه سرشار درختان جاریست
پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست

عطش لاله فروریخته در بادهء آب
ابر سر را بفرستید به سجادهء آب

شب در آرامشِ مواجِ صدا می پوسد
صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد

دو غزل مانده به ایمان همه جا آبی بود
شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود

خواب آیینه گران است ، چه باید بکنیم ؟!
مشکل آینه نان است ، چه باید بکنیم ؟!

مثل دریا به تنِ تابلویی قاب شدیم
توی گهوارهء تن ، تاب خوران خواب شدیم

خیمه در چشمِ خدا ، باغچه در خُم کردیم
چارده شیوه در آیینه تکلم کردیم

آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست
مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست

چارده پنجره باز است ، بگو ای والله !
تشنگان! طالبِ فیضید اگر ، بسم الله !

« سید محمد علی رضازاده – فریدونکنار»

۱-(می بارید)

۲-(چرات)

با عرض پوزش به علت دستکاری ولی خب قافیه اش جور در نمی اومد یه کم فضولی کردم

دوشنبه 29 بهمن ماه سال 1386
شهریار

در دیـــــاری کـــه در او نیست کسی یــار کسی 

 کــــاش یـارب کـه نیفتد به کسی ، کـار کسی


هــــر کـــس آزار مـــنِ زار پــسنــدیـــــــد ولــــی

نـــپــســنـــدیـــــــــد دلِ زار مـــــن آزارِ کسی


آخـــرش مـحـنـت جـــانکـــاه بــه چــــاه انــــدازد

هـــــر کـــه چون ماه برافروخت شبِ تارِ کسی


سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من

هـــــر کــــه بـــاقیمت جـــان بود خریدار کسی


ســـــــود بــازار محبــت هـمــه آه ســرد اســـت

تـــــــا نـکــوشیـــد پـس گــرمی بــــازار کسی


غیـــر آزار نـــدیــــدم چــــو گــــرفـــتــــارم دیــــد

کـــس مبـــادا چـــو مـــن زار گـــرفتــــار کسی


تـــا شـــدم خـــار تــــو رشکـــم بـــه عزیـزان آید

بـــــار الهـــــا ! کـــه عزیـزی نشود خوار کسی


آنــکــــه خـــاطر هــوس عــشق و وفـا دارد از او

به هوس هر دو سه روزی است هوادار کسی


لـطــف حـــق یــــار کســی بــــاد که در دوره ما

نــــشود یـــار کسـی تــــا نشــــود بـار کسی


گـــر کــســی را نـــفکنــدیم بســر سایه چو گل

شـــــکر ایــــزد کـــه نبــودیم به پا خار کسی


شـــهریــارا ســر من زیــــر پـــس کـــاخ ستــــم

بـــه کــــه بـــر ســرفتــدم سایه دـیوار کسی

((استاد شهریار))

یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
شاعرانه ها(۲)

با یک دل پر امید رفتند ولی با یک دل کینه دار برمی گردند
دیروز سرقرار بودند همه ؛ امشب همه بی قرار برمی گردند

رفتند تفنگ را زمین بگذارند ؛ رفتند که گل به سینه هاشان بزنند
با این همه خون که روی پیراهن هاست ، مردم همه از بهار برمی گردند

یک طایفه تا آخر دنیا رفتند ؛ یک طایفه دل به صندلی ها بستند
آنها که نرفتند پشیمان نشدند ؛ آنها سر میز کار برمی گردند

بیداری این قوم چه معنی دارد ، وقتی که جهان از آن دقیانوس است
تاریخ اگر دوباره نکرار شود، اصحاب قلم به غار برمی گردند

این خاک کمین گاه کمانداران است ، مردان همیشگی ؛ نه آنهایی که
با چرخش روزگار بر می خیزند ؛ با چرخش روزگار برمی گردند

فرق است میان رفتن و رانده شدن ؛ فرق است میان مردن و کشته شدن
یک طایفه با تفنگشان می میرند ، یک طایفه با شعار برمی گردند ...

((حسین تقلیلی))

یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
یه بار

وقتی زندگی یه باره

                             مرگ آدمم یه بار

                                                    سهم هر آدم یه دل بود

                                                                                   عاشقی مونم یه بار!!!!

((سمیر))

 

شنبه 27 بهمن ماه سال 1386
نمی دانم چرا!!

نمی دانم چرا دنیا چنین است

به هر سو می روم رنگش همین است

نه جایی آسمان افتاده بر خاک

نه کوهی خفته در زیر زمین است

نه مهتابی به روز آید به بالا

نه خورشیدی به شب نور آفرین است

نه جایی لاله چون برف سپید است

نه رنگ برف سرخ و آتشین است

نمی دانم چرا هرسو که رفتم

همیشه آب با دریا قرین است

نمی دانم چرا پروانه با شمع

سخن هایش همیشه دلنشین است

چرا؟؟؟ وقتی که می سوزد در آتش

تو گویی روضه رضوانش این است

((سمیر))

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
شاعرانه ها(۱)

سلام دوستان

جدیدا با سایتی آشنا شده ام به نام شاعرانه ها که اگر اشتباه نکنم متعلق به جناب آقای سیامک بهرام پور می باشد ٬ایشان در مقالی یا نام شاعرانه های دیگران اقدام به انتشار برخی اشعار از شاعران کمتر شناخته شده ولیکن توانای کشور می نمایند که البته با کسب اجازه سراینده همراه است که بنده هم از این پس برخی از این اشعار را با عنوان شاعرانه ها وبا درج نام سراینده در این وبگاه قرار خواهم داد البته کما فی السابق دوستان در کنار این اشعار فاخر شاهد درج اشعار نازل من که نام حقیر در انتهای آنها مشخص است خواهند بود.

در ادامه شعری از همین وب سایت با نام حراج را که واقعا مضمون تاثیر گذار و تفکر برانگیزی داره انتخاب کردم

خود بنده رو که واقعا متاثر کرد تا نظر شما چی باشه.

حراج

- « آقا ! وجود پاک مرا چند می خری ؟!»
- « به به ! چه چشم ناز و قشنگی !چه دختری !

چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟
یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !

اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت !...»
دختر ، هراس ، دلهره : « ها ؟ چی ؟ بله ! ... پری !

اهل حدود چند خیابان عقب ترم »
- « نزدیک نانوایی سنگک ؟»... - « نه! بربری »

چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
زیر نگاه هرزه یک مرد مشتری

-« کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو ! بله !»
- « امشب بیا به خانهء آقای اکبری »

« زن هم مصیبت است ! بله ! چشم ! آمدم !
هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری ! »

از خیر او گذشت و فقط گفت :« حیف شد !
امشب برو سراغ خریدار دیگری »

دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :
« حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟!»...

 ((سرکار خانم مهدیه حسینیان رستمی))

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
حالا چـرا
حالا چـرا

آمـدی، جـانـم بـه قـربـانـت ولــی حـالا چـرا
بی وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا
نوشـدارویی و بعـد از مرگ سهـراب آمدی
سنگدل این زودتر می خــواستی، حالا چـرا
عـمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا
نـازنـیـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــی داده ایــم
دیگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا
وه کـه بـا ایـن عـمرهـای کـوتـه بی اعـتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چـرا
شورفرهادم به پرسش سر بزیر افکنده بوداین
ای لـب شـیـرین جـواب تـلخ سربالا چـــرا
ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت
قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا
آسمان چـون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگـفـتم من نمی پاشد ز هـم دنــیـا چـرا
در خـزان هـجر گـل ای بلبل طبع حــزین
خامُـشی شـرط وفـاداری بـود، غـوغـا چـرا
شهـریارا بی حبـیب خود نمی کردی سفر
این سفـر راه قـیامت می روی، تـنهـا چـرا
((استاد شهریار))
جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
چه می کشم!

               

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

((استاد شهریار))

                  

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
قصه درختو برگ

 

لحظ های بی تو بودن ٬مث لحظه های مرگه

قصـــه منـــو تو لیلا٬ قصه درخت و برگه

وقتی برگ از روی شاخه٬ خیلی آروم کنده میشه

بیچاره درخت از این غم ٬می سوزه از سر تا ریشه

وقتی برگ می افته رو خاک٬ میگه با غم به درخت

به یاد درد من نباش ٬فقط توی روزای سخت

می گه بهارو که دیدی٬ سلام مارم برسون

بگو اجل مهلت نداد٬ بازم بشینم پیشتون

کابوس برگی که افتاد ٬یه زمستون با درخته

با خودش میگه خدایا ٬درد بی کسی چه سخته

یه زمشتون یاد برگو٬ تو دلش نگه می داره

واسهء مرگ یه احساس ٬از چشاش بارون می باره

اما وقتی که تموم شد٬ فصل بی رحم زمستون

می شه رو درخت قصه٬ برگ نو رسیده مهمون

بی وفا یادش میره ٬اون همه یه رنگیشو

بهار سال قبلشو ٬اون همه قشنگیشو

یادش می ره تنگ غروب٬ وقتی که باد برگو می برد

تمام خاطراتشو ٬به شاخه های اون سپرد

حالا منم اون برگ خشک ٬تویی درخت بی وفا

بشنو صدای خش خشم٬ به زیر پای آدما

((سمیر))

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386
والنتاین مبارک

والنتاین مبارک

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386
یه جمعه ء منور

ابر سیاه نفرت ٬سایه زده رو احساس

دلا تو این روزگار٬ لبریز خستگی هاس

دنیا رو غم گرفته٬ چشما همیشه خیسن

تو این زمونه خوبی٬ زندونی بدی هاس

یه گوشه ای یه٬ شیطون تو جلد آدمیزاد

دلا رو می سوزونه ٬محشر دوباره بر پاس

به خاک و خون می کشن ٬مردم بیگناهو

از خون بیگناها ٬خشکی مثال دریاس

غصه و  درد حقیقت ٬بی همزبونی قسمت

توی غبار وحشت ٬تصویری از یه رویاس

ابر سیاه نفرت٬ می باره بی مهابا

سیل مهیب حسرت٬ قاتل آرزو هاس

لحظه به لحظه غصه٬ رو هر دلی میکوبه

دلا دارن می شکنن٬ پناه دلها کجاس

غربت خنده هارو٬ می شه به سادگی دید

یه خندهء حقیقی٬ تو سحن لب کیمیاس

حتی شده گل آلود ٬زلال چشمه هامون

اشکای بی غل و غش٬ آرزوی دیده هاس

دشت قشنگ و سرسبز٬ درخت بید مجنون

رود همیشه جاری٬ فقط توی قصه هاس

اینجا همش کویره ٬یه شوره زار مطلق

اینجا فقط می شه کاشت٬ یه سایه از گل یاس

یه روز پر محبت ٬پیش مامان و بابا

یه روز بدون وحشت ٬آرزوی بچه هاس

دیگه نمیشه مهمون ٬رو پلکای خستمون

یه خواب ناز و راحت ٬بدون ترس و هراس

دلا با هم غریبن ٬دیگه محبتی نیست

به جای دوست دارم ٬روی لبا نا سزاس

یه حرف خوب و قشنگ٬ اگه کسی میزنه

اونم واسه تملق٬ برای کار دنیاس

دنیا رو غم گرفته٬ چشما همیشه خیسن

یه ((جمعه منور)) ٬تنها دلیل بقاس

حتی تو این کویرم٬ امید رویشی هست

یه روز تو این شوره زار ٬جوونه میزنه یاس

سفیر مهربونی٬ سوار بر ذوالجناح

به دست او ذوالفقار ٬مظهر عدل مولاس

فریاد مارو بشنو ٬ای نازنین زهرا

دنیای غرق ستم ٬چشم انتظار شماس 

((سمیر))

((یامهدی ادرکنی))

 

چهارشنبه 24 بهمن ماه سال 1386
غم زیبا

به یــادت ای لیلا همیشه گریانم 

در انتظار تو بدان که می مانم 

اگر نیایی تو کنارم ای لیلا 

کند غم دوری خراب و ویرانم 

بیا کنارم باش ٬فقط تو یارم باش 

که بی تو در دنیا دمی نمی مانم 

ز من تو پرسیدی وصال یعنی چه 

قسم به روی تو که من نمی دانم 

چنان که در ذهنم زمان نموده حک 

ز روز اول من اسیر هجرانم 

اگر ففیرم من ٬اگر گدایم من 

به نقد عشق تو بدان که سلطانم 

گهی به خود گویم رها کن این غم را 

گهی ز عشق تو به لب رسد جانم 

بیا عزیز من ٬بیا تو عشق من 

بیا تو ای عمرم٬تو جان جانانم 

بیا که از نور وجود پاک تو 

کمی ز نور وصل به دل بتابانم 

بیا در این غوغا٬در این مه رویا 

بخوان برای من کمی زقرآنم 

که شاید عشق حق٬در این شب زیبا 

کند کمی آرام تلاطم جانم 

بدان تو ای لیلا٬ای آخرین رویا 

ای عشق نورانی ٬ سرو خرامانم 

که تا زمانی که در این جهان هستم 

در انتظار تو بدان که می مانم 

اگر بدون وصل برفتم از دنیا 

و گر نشد سنگین بار گناهانم 

بدان که در جنت ٬تو مال من باشی 

تو ای غم زیبا ٬ای عشق و ایمانم 

((سمیر))

سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386
دلیل عشق

               

 

یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386
خدای عشق

اومدی بازم با عشق تو دلم خونه کنی

اومدی با اون چشات منو دیونه کنی

اومدی بهم بگی از کارات پشیمونی

آره بد کردی با من٬خودتم خوب میدونی

اومدی با گریه هات دلمو خون بکنی

واسه لیلا شدنت منو مجنون بکبی

اومدی که فکر تو منو راحت نذاره

اومدی که یاد تو عشقو یادم بیاره

اومدی تو قلب من عشق تو جوونه کرد

کفتر سپید عشق تو دل آشیونه کرد

اومدی گریه کنون بگی از تجربه هات

بگی دست روزگار چه کارا کرده باهات

اومدی با دل خون از دو رنگیای عشق

اومدی بهم بگی که منم خدای عشق

((سمیر))