.::دم آخر::.

ای که برای من٬ آغاز و پایانی......در این دم آخر٬ حالم نمی دانی

ای بی وفا با من٬تنها چرا رفتی......عشقت رها کردی٬از چه به آسانی

من بی تو می میرم٬ای علت بودن......می گویم این را من٬هر چند می دانی

شب ها به یاد تو٬غمگین و سرگردان......لیلا رهایم کن٬از بند حیرانی

روزی به من گفتی٬عاشق ترین هستی......اینک چنین رفتن٬کو عهد و پیمانی؟

وقتی که می رفتی٬چشمم نمی دیدی؟......آن خنده پیدا٬ آن اشک پنهانی

دیگر به چشم من٬اشکی نخواهی دید......وقتی که مدفون شد٬در خاک ظلمانی

اکنون که می میرم٬یک چیز فهمیدم......ظلم بنی آدم ٬را نیست پایانی

هرگز نفهمیدم٬ مقصد کجا باشد......در کوره راه عشق٬این راه طولانی

من می برم با خود٬یک کوله بار از هیچ......یک سینهء خالی ٬از قلب٬می دانی!

آیا حقیقت بود٬ ابراز احساست......روزی که می گفتی ٬بی من نمی مانی

روزی ملک بودم٬در جنت قلبت......راندی مرا از خویش٬چون ذات شیطانی

شرم آید از خویشم ٬هرگز نفهمیدم......آهو نبودی تو٬گرگ بیابانی

سهم من از آن عشق٬انگار این مرگ است......مرگی بسی شیرین٬شیرین و عرفانی

ای بی وفا با من ٬هرگز نمی فهمی......شیرینی این مرگ٬یک مردن آنی

تو با عذابی سخت ٬بدرود خواهی گفت......این منزل آباد٬اما بسی فانی

هرگز نخواهی دید٬ چیزی که من دیدم......من نور می دیدم٬ در آن پریشانی

وقتی اجل می خواست ٬جسمم بمیراند......فهمید من مردم٬تو در دل و جانی

من خوب می دانم٬بعد از عروج من......بر خاک می افتی این شعر می خوانی

اما سمیر آن روز٬از پیش تو رفته است......رفته است آنجا که٬حور است و قلمانی

(( سمیر))