شاعرانه ها(۴)

« با دست پنهان ابوجهل …‌»

آن شب که گز می کرد باران کوچه ها را ، مردی تمام خویش را تنها قدم زد
آن مرد من بودم که بی چشمانت آن شب ، حتی طلوع ماه حالم را به هم زد

این شهر یک سلول - بی تو انفرادی - ست ، مردم شبیه میله ی سلول سردند
باید دوباره کوله بارم را ببندم ، این شعر از بیت نخست از کوچ دم زد

آن شب خدا هم پر کشید از کوچه با خشم ، اما صدای بالهایش را شنیدم
با نور بر پیشانی ام حک کرد :«شاعر» ، خط سیاه سرنوشتم را رقم زد

می گفت باید انعکاس درد باشی ، آیینه درد تمام توده ها باش
یک عمر با این درد نالیده است این مرد ، یک عمر در این راه با جرات قلم زد

آینده مان اما ترک می خورد آن شب ، جادوگری از ترسِ مردن خویش را کشت
عفریته ای با دست پنهان ابوجهل ، با صخره بر آیینه های جام جم زد

کفتارهای بالداری آسمان را تاریک کردند و حرم دارالزنا شد
با سنگهای آذرین باید به بال نا کفتران نانجیب ناحَرَم زد !

لاجرعه خون آسمان را سر کشیدند ، از آسمان تنها همین یک جرعه باقیست
شاید خدا بخشیده شیطان را که آن شب سرتاسر هفت آسمانش را قدم زد

وقتی زمین فکر زنا با آسمان بود ، باران شبیه طفل نامشروع بارید
یک زن به عقد دائم شیطان در آمد ، گویی زمین و آسمان را بر سرم زد

بگذار هر کس هر چه می خواهد بگوید ، این شعر جذر کل ادیان الهی ست
« ما یسطرون » باید سراسر عشق باشد وقتی خدا فریاد « نون و القلم » زد

تو مرز سایه روشن تاریخ هستی ، از شرق تا غزب از تو می گویند مردم
صبح همان شب که مرا با خویش بردی ، خورشید هنگام طلوع از غرب دم زد

اما زنی بی پرده راه نور را بست ، خورشید تسلیم کسوف مطلقی شد
منظومه ی خورشیدی ام را او به هم ریخت ، بین من و خورشید من را او به هم زد

اصغر عطیمی مهر (اهورا)